مهد کودک
مامانی تصمیم گرفتم که دیگه بزارمت مهدکودک و دیگه زندگیت یه نظم پیدا کنه و از همین حالا به مهدکودک عادت کنی، آخه همه میگفتن تو روابط اجتماعیت خوبه همش دوس داری با بچه ها بازی کنی برا همین زود به مهد عادت میکنی و تنها گذاشتنت با یه پرستار تو خونه باعث افسردگی و تنهاییت میشه و این باعث شد که عزمم رو جزم کنم که بزارمت مهد کودک با تحقیقی که از قبل کرده بودم مهد مادر رو برات انتخاب کردم که امیرمحمد، رادین و الینا هم همونجا بودن و تصمیم گرفتم که 2 هفته که تعطیلات تابستونی دارم هر روز ببرمت تا خوب خوب عادت کنی و من بدون دلنگرانی و دلهره بعد 2 هفته برم سرکار
ولی محاسبتم خوب از کار درنیومد هفته اول بهتر بودی ولی هفته دوم اصلا نمیخواستی تنها باشی و هی بهونه میگرفتی و میگفتی مامان مامان حتی تو خونه هم به من بیشتر وابسته شدی و هی به من میچسبی
واقعاً نمیدونم چه کار کنم دیروز شنبه که بعد 2 هفته تنهایی گذاشتمت مهد ساعت 10 خاله ات زنگ زد و گفت داره بهونه میگیره بیاین دنبالش وقتی ظهر رفتم خونه مامان میگفت این بچه خیلی ترسیده و هی از بغل مامان میرفت بالاو دست و پاشم یخ بود . امروز آیدا رو فرستادم همرات آخه تو آیدا را خیلی دوس داری امیدوارم هر چه زودتر به مهدت عادت کنی و منو از نگرانی در بیاری


مهد کودک
